ناگهان متولد شد
نه به اراده ی تو نه به خواست من
شب را به صبح نرسانده
دل دادیم و ستاندیم
لیلی تو شدم و مجنون من شدی
معشوق تو شدم و عاشق من شدی
قصه ی عشق را نخوانده از بر شدیم
دربه در در پی هم و دور از هم
خواب چاره ی بی تابیمان بود
اما چه بسا که در خواب هم همدگر را دیده و
بیتاب تر از خواب می پریدیم
با شادی هم خندیدیم و با غم هم گریستیم
زیر برف و باران ، زمان را به یاد هم با هم گذراندیم
سرما را حس نکردیم و زیر چتر عشقمان خیس نشدیم
تمام سهممان از با هم بودن زمستان بود و تمام خاطرات مانده بهار
تمام لذت با هم بودن را چشیدیم
و تمام تلخی جدایی را زندگی کردیم و شاید سخت تر از آن ...
همه ی پاکیم را نثارت نکردم اما همه ی عشقت را به پایم ریختی
لحظه ها را با یاد هم زیستیم و از دوری هم گریستیم
دلیل عشقت را نفهمیدم
اما بی دلیل دوستت داشتم که بی دلیل دوست می داری
هر آنچه هست دلیل نمی خواهد ، شاید گاهی باید بی دلیل دوست داشت ...
دلشوره های با هم بودن را چشیدیم و با شیرینی یاد هم از یاد بردیم
با صدای هم آرام گرفتیم و با یاد هم جان
فاصله هامان زیاد بود ، شاید به بزرگی دنیا
اما فکر و قلبمان نگذاشت هیچ گاه فاصله ها را حس کنیم
فکرمان مملو از هم و قلبمان پر از عشق بود
داستان عشق را آموختیم و تلخی پایانش را چشیدیم
من نه بلکه تاریخ می گوید :
که لیلی را به مجنون و شیرین را به فرهاد نسپردند ...
شاید نه به آن عظمت که در تاریخ بمانیم
اما به همان زیبایی ما نیز از هم جدا ماندیم
اهمیتی ندارد چه مدت با هم بودیم
مهم این است که اندک زمان را عشق ورزیدیم و زندگی کردیم
در زمستان با هم بهاری بودیم و در بهار خزان شدیم
گرم ترین شب زندگیمان یلدا شد و
به درازای یلدا از با هم بودن لذت بردیم
آری با یلدا شروع کردیم
باشد که از یاد نبریم
که زیباترین شب های زندگی حتی به درازای یلدا نیز تمام می شوند

%20(12).jpg)

+ نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت
19:38 |